تبليغاتX
تنها

تنها
دوست دارم
آخرين مطالب
دوستت دارم ای بهترین معلم دنیا اگه روزی تورانبینم میمیرم دنیا واسم تموم میشه................. 


[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 14:27 ] [ عاشق ]
« آفتاب عشق »



عشق های بی دردسر شبیه توست

باید نیمی از ماه را رفته باشم

در هر خیابان

و از روی خط های کفن پوش

رد شدن ماشین ها را ببینم

آن وقت می توانم قلب مریضت را

با خودم توی آکواریوم خانه ام

کنار ماهی های طناز بگذارم

چه عشقی بی دردسر تر از این

خون تو

حباب کوچکی ست

که اسمت را برعکس توی شعرهایم می گذارد

سطرهایم همه ی آغوش اند

راه نرفته ام را

توی دهان عشق تو بر می گردم

انگشت های سوخته ام

از آفتاب لب توست .



ادامه مطلب
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 14:22 ] [ عاشق ]
خانم افضلی عمرمن به دیدن توبستگی دارد.............


واي، باران؛ باران؛

شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم

که تويي،شاه بيت غزل زندگيم



پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد



دستهامان نرسيده ست به هم...
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست ،
آري ، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بي گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کني از دنيا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را که شنيده است چنين؟!
شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.
در فروبسته ترين دشواري ،
در گرانبارترين نوميدي ،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بيستون را ياد آر ،
دستهايت را بسپار به کار ،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،
دستها ئي که به هم پيوسته ست !
به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي
دستهايش بسته ست !
دست در دست کسي ،
يعني : پيوند دو جان !
دست در دست کسي ،
يعني : پيمان د و عشق !
دست در دست کسي داري اگر ،
داني ، دست ،
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !
لحظه اي چند که از دست طبيب ،
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !
چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،
پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينائي ،
خواه در ساختن فردائي !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم
سرنوشت بشر است ،
داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است که ما
تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
دست من اما خاليست



روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم
این لحظه های عاشقانه که میگذرد بیشتر محو عشق بی همتای تو میشوم
کسی نیست مانند تو ، گرچه نمیگردم به دنبال یکی مثل تو، اما اعتراف میکنم که یار وفاداری نیست در دنیا غیر از تو!
بگذار خیره شوم به چشمهای زیبای تو ، نمیبخشم چشمهایم را اگر لحظه ای جز چشمانت خیره شوند به اطراف تو
روز به روز که میگذرد بیشتر قدر روزهایی که گذشته را میدانم ، لحظه به لحظه با تو غنیمت است ، تمام روزهایی که گذشته مقدس است ، بگذار تعظیم کنم در برابر عشق پاک تو…
کسی که نمیداند عشق چیست ، تو فهمیدی عاشق واقعی کیست ، باز هم تکرار میکنم مثل تو در این دنیا نیست!
عزیزم قدر تو را بیشتر از همیشه میدانم ، همیشه وقتی میبینم تو را، با تمام وجود دوست داشتن را از چشمانت میخوانم
نجات دادی مرا از زندان غمها ، زمانی که تنها بودم

عاشقانه صدا کردی مرا از آنجا که درگیر سکوت بودم
من که وقتی تو را دیدم مات و مبهوت بودم ، باور نمیکردم تو را به دست آورده ام، باور نمیکردم با تو به سرزمین عشق و احساس آمده ام
روز به روز که میگذرد ، مثل امروز ،از دیروز عاشقتر میشوم !


هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت
تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم
هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،
با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند
تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت
که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است
وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم
اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ، شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد
این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد
میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!
میخواستم بپرسم که :
عزیزم هنوز مرا دوست داری؟







[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 18:59 ] [ عاشق ]
خانم افضلی عاشقانه دوستت دارم


همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو بوده ای

همیشه برایم به معنای واقعی یک عشق بوده ای
گرچه گهگاهی از تو بی وفایی دیده ام اما همیشه برایم باوفا بوده ای
گرچه دلم را میشکنی و اشکم را در می آوری اما تو همیشه برایم یک دنیا بوده ای
صدای آهنگ عشق برایم غم انگیز است ، اما همیشه آن را گوش میکنم
گاهی شنیدن حرفهایت برایم تلخ است ، اما دائم پیش خودم تکرار میکنم
اگر روزی نباشی در کنارم ، برای من همیشه هستی
روزی اگر بروی ، در قلبم همیشه خواهی ماند
اینجا که هستم پر از دلتنگیست، حس نبودنت در کنارم خاطرم را پریشان کرده
اما حس بودنت در قلبم دلتنگی و غم دوری ات را انکار کرده
گاهی وقتی به دوری می اندیشم قلبم میلرزد، نکند که از من سرد شوی، نکند که با کسی دیگر همنشین شوی ، نکند که ما را فراموش کنی و عاشق کسی دیگر شوی…
نباید بیش از این خودم را با این فکرها برنجانم ،عشق خودش پر از درد و رنج است!
خلاصه این را بگویم برایت ، هر زمان که بخواهی میشوم فدایت
اگر تنهایم بگذاری باز هم مینشینم به پایت
همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو بوده ای ، میخواهم این شعر اولینش تو باشی و آخرین نداشته باشد

همچنان ادامه داشته باشد….



http://daftareshghe.com/asheghane/benameeshgh.jpg



تويي عاشقترينتنهاي دنيا ............. منم خسته ترين مغموم دنيا

تويي صادقترين حرف رو لبها ............. منم غمگين ترين راز تو دلها

تويي زيبا طلوع صبح فردا ...............منم اينجا غروبي مثل شبها

تويي همچون قناري شاد و شيدا ...... منم مثل كلاغي رو درختا

تويي آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه يه رويا

تويي عشق و محبت توي قلبها...........منم ديوونه مثل موج دريا

تويي تنها تويي ياد غريبها..................منم فرياد بي پايان غمها

تويي شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقايق توي صحرا

تويي آب زلال اشك چشمها................منم مرداب سرد توي دشتها



اگه یکی رو دیدی بر میگرده نگات میکنه...بدون براش مهمی ... اگه یکی دیدی وقتی داری

می افتی با عجله به سمتت میاد ....بدون براش عزیزی اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی

نگات میکنه... بدون براش قشنگی ... اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی باهات گریه می کنه ...

بدون دوست داره



امشب دوباره دلم بی صدا شکست

امشب دلم باز بی صدا شکست

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون مرغی رها شکست

یک عمر من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نگفت چرا بینوا شکست

ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست امشب ستاره ها پی دلداری آمدند

اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست

باز به داد دلم رسی........ای کاش

امشب دوباره دلم بی صدا شکست!





در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند اين فکر را پسنديد∙



تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي



قبله من
چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صميمي،
تو در من آميختي.
باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادي.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايي
که به آسمان پر استجابت چشمانت آويخته شد.
اصلا بيا و تو بگو...
تو بگو کدامين سو قبله ي من است!؟





   
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 23:51 ] [ عاشق ]
درباره وبلاگ

عاشق خانم افضلی
آرشيو مطالب
امکانات وب

كد تغيير شكل موس